ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 18 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

غریزه لانه سازی...

سلام گنجیشکه من مامانت الان مثل یه گنجیشک (البته از نوع گنجیشک مامانی و تپلی ) به فکر ساختن یه اتاق خوشگل و منحصر به فرد برای جوجه شه... گاهی شبها تا دیروقت فکر می کنم و هی وسایل و توی ذهنم از این ور به اون ور جابجا می کنم . یه شب به بابا محسن گفتم دارم اتاق پسر و توی ذهنم می چینم گفت خانوم مراقب باش،سنگینی بلند نکنی،ضرر داره ... آره عزیزم تا حالا اتاق تو پر بوده از وسایل دیگه، الان باید هر کدومشون به جاهای دیگه خونه انتقال پیدا کنن، واسه همین خیلی زیاد نیاز به فکر دارم که هر چیزی بره سر جای خودش باید تغییراتی توی کشوها، دراور، کمد و غیره بدم، از طرفی چون سرویس خوابت الان آماده نشده کمی دچار وس...
29 خرداد 1390

اندکی صبر...

سلام جوجولیه من مامانی امروز یه خبر خوب دارم برات... آره عزیزم... یه هفته دیگه هم گذشت...32 هفته هم تموم شد و شما وارد 33 هفته شدی... فکر کنم خودت هم می دونی داری بزرگ و بزرگتر می شی... دیشب کلی واسه خودت خوشحالی می کردی البته باعث خوشحالیه من و بابایی هم شدی...کاش یه دستگاه سونوگرافی یا یه چیزی شبیه اون داشتم و می تونستم لحظه به لحظه ببینمت، ببینم الان چقدری شدی، وزن و قدت چقدره... ولی باید به اطلاعات کتابها و سایتها و سونوهای تجویز شده بسنده کنم... خب الان باید چروکها و رنگ سرخیه پوستت کمتر شده باشه. استخوانهات در حال سخت شدن هستند ولی هنوز استخوان جمجمه نرم هست و کاملا به هم نچسبیده اند. اگه سروته شده باشی الان به ای...
28 خرداد 1390

فیگوریه من...

سلام پفکم بالاخره عکسهای آتلیه رو گرفتم. خوب فیگور گرفته بودی آفرین، ازت راضیم مامانی... ...
27 خرداد 1390

وای خدایا...

سلام سلام سلام، اول از همه یه سلام ویژه از طرف خودم و ابوالفضلم به تمام باباها خصوصا بابا مهدی و بابا محسن، بابایی روزت مبارک محسنم روزت مبارک دوم از همه یه سلام ویژه به همه ی دوستانم که دلم خیلی براشون تنگ شده بود، عید شما هم مبارک سوم هم یه سلام به گنجیشک کوچولوی خودم، پسرم باز من و تو اخراج شده بودیم خونه ی بابایی اینا و اونجا هم که قبلا گفته بودم سیستمشون با من سازگار نیست ، واسه همین نتونسته بودم یه چند روزی بیام و برات بنویسم... دوشنبه: با اصرارهای مهربانانه ی بابا محسن کمی لباس جمع جور کردم و یه ساک کوچیک بستم و عازم خونه ی بابایی شدم. بابا محسن من و خاله منا رو رسوند مطب،...
26 خرداد 1390

2 هفته بعد...

سلام به دردونه ی مامانی خدا رو شکر می کنم که دو هفته گذشت و باز می خوام صدای قلب نازتو بشنوم. دارم لحظه شماری می کنم ساعت 5 بشه و من زیباترین طنین عالم و بشنوم. امیدوارم که یه روز صدای نفسهات، خنده هات، گریه هات، شیطنتات، جیغ زدنات و از همه قشنگتر مامان و بابا گفتنتو بشنوم، عزیـــــــــــــزم... ...
23 خرداد 1390

اصلا باورم نمیشه...

سلام سلام صد تا سلام به نظرم توی این دوران خیلی بیشتر به قدرت خدا پی بردم و می برم. آخه خیلی عجیب و باورنکردنیه. یک هفته ی دیگه هم گذشت و پسر مامان وارد هفته ی32 شد. کی باورش می شه؟ یادم نمیره هی کتاب و ورق می زدم و از خودم می پرسیدم یعنی میشه این هفته هم برسه؟ الان برام خیلی جالب و جذابه... مامانی الان 72 کیلو شدم یعنی 11 کیلو اضافه شدم. دیروز هم خاله منا فشارم و گرفت و نرمال بود. این 2 شنبه وقت دکتر دارم. انگشتهای دستام و پاهام کمی درد دارن که نمی دونم بخاطر بارداریه یا بخاطر باد این کولرها و پنکه هاست... نافم زده بیرون، خیلی خنده داره. تکرر ادرار دارم و ترش هم می کنم. دولا شدن دیگه تقریبا غیر ممکن شده. دیروز یه سری حرکات ویب...
21 خرداد 1390

اخراجیها...

سلام توپیه من از اونجاییکه بابایی نگران ما بوده، من و شما یه 4 روزی خونه نبودیم. بله... بابایی بنابر مسائلی همچون: تنها نبودن من در خونه و زیاد به شما فکر نکردن ، رسیدن به مراسم خواستگاریه دایی ، استراحت کردن بیشتر بنده در خانه ی پدری ، روبه راه شدنم و آمادگی برای ماه آخر که شاید نتونم بیام خونه ی خودمون، ما رو اخراج کرد... ما هم رفتیم جز، اخراجیها مامانیه من ... از خونه ی بابایی اینا بگم که این چند روز حسابی به من و شما رسیدن. هر کس به هر نحوی سعی شو می کرد که به ما خوش بگذره و همچنین بیشتر استراحت کنم. مامانی با آشپزیشون ، بابایی با خریدخوراکیهای مختلف ، و خاله ها هم که مثل همیشه با در کنارم بودن ، به من آرامش م...
20 خرداد 1390